درست است که مشکلات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بر میزان رشد و یا کاهش افسردگی و خودکشی در یک جامعه اثرات مستقیم دارند اما ما در این نوشته به بعد دیگری از این مشکل می پردازیم. چگونه یک انسان از نظر روانی چنان قوی گردد که در مقابل همه این فشارها مقاومت کند و به زندگی شاد و با نشاط خویش ادامه دهد و آرامش خود را در زیر تمامی ضربات گاهی کشنده حفظ کنددر آغاز به مقدمه کتاب صدای سایش بالها نوشته علی اکبر نیکوصفت می پردازیم. این مقدمه خیلی خلاصه و سریع اهمیت افکار و اعمال انسان را در بوجود آمدن ناآرامیهای روحی نشان می دهد
چهار ماه رنج و سرانجام تولد، خدایا چرا چنین سخت و درد آلود. هر شب لولیدن در تختخوابی که میخهای دراز و باریکش در جای جای تنت نشانی برای آینده بر جای می گذاشت، آینده ای که بدون این جای میخها تاریکی عظیمی را درخود نهان داشت چگونه می توان پی برد که راه را گم کرده ای،که در کهکشان خالی بدنبال هیچ پرپر می زنی، ازسیاهی می ترسی اما تمام روحت را سیاهی فراگرفته و مانند پرنده ای که چشمانش را در آورده باشند هر چه بیشتر بال و پر می زنی طعم مرگ را در زیر دندان هایت بهتر حس می کنی
از تاریکی می ترسی اما درچاه وجودت هر لحظه بیشتر فرو می روی. فریاد می کشی، ناله می کنی، اما دیگران کاری از دستشان ساخته نیست. تازه وقتی از روی نزارت و تعداد قرصهایت به وجود چاه پی می برند و تو را در حال دست و پا زدن می بینند، طناب را نمی شناسند، همه بر و بر به هم نگاه می کنند،گیجی زجرآوری همه را در بر می گیرد. راه چیست؟ چاه چیست؟ طناب کدام است؟
عده ای فریاد می کنند، خوب زنی به کومه سردت بیاور، شوهرکن، بچه چاره همه دردهاست، شغلت را عوض کن، خانه ات بوی کهنگی گرفته خراب کن دوباره بساز. شاید بوی تعفن از مبلها بر می خیزد از پنجره بیرونشان بریز، در زیر خاک دفنشان کن چگونه بگوئی که این روحت است که دارد می گندد، چون…ادامه
آیا افسردگی راه حلی دارد؟